بازی زندگی
زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد
شنبه 25 آذر 1391 :: نفس
خداییش جاذبه ای که سوراخ چاه توالت نسبت به گوشی داره
جاذبه ی زمین به سیب نداره
دیدم که میگمااااااا

◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊

فقط یه ایرانی اونم از نوع تهرانی می تونه از دود شهر فرار کنه تا بره شمال هوای تازه تنفس کنه، بعد اونجا هی تند تند قلیون بکشه!

◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊
کافیه یه روز اتفاقی یه جوراب سوراخ بپوشین . اگه شده اتوبان رو موکت کنن یه جوری میشه که تو مجبور شی کفشتو دربیاری

◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊

توی شهر بازی تو بعضی از این وسایل بازیش باید یه دکمه ی "غلط کردم" هم بزارن







نوع مطلب : داستان طنز، طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 20 آبان 1391 :: نگار

نرید بخونید به من فش بدیدا !


دوتا مردشور بودن هر جنازه‌ای میاوردن شکمشو وا‌ میکردن غذا هاشو میخوردن.

یه روز شکم یکیو باز می‌کنن توش ماکارونی‌ بود، مرده شوره به رفیقش میگه من نمیخوام تو بخور

رفیقش میگه چرا توکه ماکارونی‌ خیلی‌ دوس داشتی!!؟
میگه نمیخوام دیگه.
رفیقشم همشو میخوره.

بعد که تموم می‌شه میگه میدونی چرا نخوردم ؟

رفیقش میگه چرا؟

میگه چون توش مو بود

اونم حالش به هم میخوره همه‌رو بالا میاره
بعد اون یکی‌ شروع می‌کنه به خوردن، رفیقش میگه نخور کثافت مگه نمی‌‌گی توش مو بود چندش
رفیقش میگه : دروغ گفتم ! خواستم ماکارونی گرم بشه بعد بخورم !






نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 3 آبان 1391 :: نفس
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند.
اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و
از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند.
چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که ۵ نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال ۹۵ امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:
 
" کدام لاستیک پنچر شده بود ؟"




نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 2 آبان 1391 :: نفس
دوستی تعریف می کرد :
 
مادربزرگم دو سال پیش میخواست ختم انعام بگیره و تمام خانمای فامیلو و یک
خانم جلسه ای حرفه ای هم دعوت کرده بود. از صبح همه داشتیم کمکشون
میکردیم که یهو ، یک ساعت مونده به مراسم برق رفت . مادر بزرگم به پدرم
گفت سریع زنگ بزن اداره برق بگو برقمون رفته. بابای ما هم زنگ زدو گفت
برق ما رفته...
 
یهو مادر بزرگم از اونور گفت ، بگو ...خانم آوردیم ، کلی پول دادیم ،
حالا برق رفته شما خسارت مارو ...میدی...
 
بابای ما هم هول شد و با عصبانیت به مامور برق گفت : کلی پول دادم خانم
آوردم ، حالا که برق نیست چه خاکی تو سرم بکنم..شما خسارت میدی؟...
 
مامور برق اونور تلفن داشت زمینو گاز میزدو میگفت دوست عزیز 2 تا شمع
روشن کن شاعرانه تره......من اینور از خنده خودمو به درو دیوار
میکوبیدم...
 
بابامم که تازه فهمیده بود چه سوتی داده سریع گوشی رو قطع کرد....
و از همه جالب تر مادر بزرگم بود که میگفت چرا الکی دارین میخندین :))




نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 30 مهر 1391 :: نفس

همسر یکی از فرمانده‌هانِ پاسگاه، که به تازگی ازدواج کرده، و چندین ماه از زندگی‌شان، دور از شهر و بستگان، در منطقه‌ی خدمتِ همسرش می‌گذشت، بدجوری دلتنگِ خانواده‌ی پدری‌اش شده بود. او چندین بار از شوهرش درخواست می‌کند که برای دیدنِ پدر و مادرش، به شهرشان، به اتفاقِ هم، یا به تنهایی مسافرت کند، ولی شوهرش، هربار، به بهانه‌ای از زیر بارِ موضوع شانه خالی می‌کرد. زن که در این مدت، با چگونه‌گیِ برخوردِ مامورانِ زیر دستِ شوهرش، و مکاتبه‌ی آن‌ها برایِ گرفتنِ مرخصی و سایر امورِ اداری، کم و بیش آشنا شده بود، به فکر می‌افتد که حالا که همسرش به خواسته‌ی وی اهمیت نمی‌دهد، >او هم به‌صورتِ مکتوب، و همانندِ سایرِماموران، برای رفتن و دیدار با خانواده‌اش، درخواست مرخصی بکند. پس دست به کار شده و در کاغذی، درخواستِ کتبی‌ای، به این شرح، خطاب به همسرش می‌نویسد: جناب ..... فرمانده‌ی محترم ... این‌جانب .......، همسرِ حضرت‌عالی، که مدت چندین ماه است، پس از ازدواج با شما، دور از خانواده و بستگانِ خود هستم، حال که شما به‌دلیلِ مشغله‌ی بیش از حد، فرصتِ سفر و دیدار با بستگان را ندارید، بدین‌وسیله از شما تقاضا دارم که با مرخصیِ این‌جانب، به مدتِ ... روز، برای مسافرت و دیدنِ پدر و مادر واقوام، موافقت فرمایید. با احترام ..... همسر شما و نامه را در پوشه‌ی مکاتباتِ همسرش می‌گذارد. چند وقت بعد، جوابِ نامه، به این مضمون، به دست‌اش رسید: سرکار خانم ...  عطف به درخواستِ مرخصیِ سرکارِ عالیه، جهت سفر، برایِ دیدار با اقوام، بدین‌وسیله اعلام می‌دارد، با درخواستِ شما، به‌ شرطِ تعیینِ جانشین، موافقت می‌شود. 

 فرمانده‌ی پاسگاه





نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ
بیاور
و یك دریچه كه از آن
به ازدحام كوچه ی خوشبخت بنگرم
فروغ فرخزاد

مدیر وبلاگ : نگار
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic