بازی زندگی
زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد
یکشنبه 24 شهریور 1392 :: هوما

کازانتزکیس نویسنده ی یونانی تعریف می کند که در زمان کودکیش،روزی در بالای یک درخت متوجه پیله ای می شود که پروانه ای خود را آماده ی خارج ساختن از آن می کرد.وی مدت زمانی را منتظر می ماند ،اما چون پروانه ی مزبور در خروجش تاخیر افتاده بود ،خودش تصمیم گرفت تا به آن عمل سرعت ببخشد.لاجرم شروع کرد تا با نفس های خود آن پیله را گرم کند.سرانجام پروانه از آن پیله خارج شد،اما هنوز بالهایش بسته بود و چند لحظه بعد نیز مرد.

برای آنکه آن پروانه زنده بماند نیاز به یک بلوغ صبورانه توسط خورشید داشت و من نتوانستم منتظر بمانم .

او می گوید:آن جنازه ی کوچک تا به امروز یکی از سنگین ترین وزنه هایی است که بر وجدانم سنگینی می کند . اما هم او بود که  به من این مطلب را آموخت که چه چیز واقعا گناه سنگین می باشد :فشار آوردن بر روی قانون بزرگ جهان .بایستی حوصله به خرج داد ،و با اطمینان از ریتم و راهی که خداوند برای زندگانی ما انتخاب کرده است ،در ساعت مقرر خود ، مراقبت و پاسداری نمود .

 

برگرفته از کتاب گنجینه ی ما و شما





نوع مطلب : حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 15 بهمن 1391 :: نفس

می گویند : شاد بنویس …

نوشته هایت درد دارند!

و من یاد ِ مردی می افتم ،

که با کمانچه اش ،

گوشه ی خیابان شاد میزد…

اما با چشمهای خیس ...!!





نوع مطلب : حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 15 آذر 1391 :: نفس
گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.
وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد.
عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد
چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش.
خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را انجام می دهد سپس چوپان به او می گوید کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری...




نوع مطلب : حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 2 آبان 1391 :: نفس
پاسخ دکتر حسابی
 
یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم .
 
می خواهم در روستایمان معلم شوم .

دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هوا کنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند...




نوع مطلب : حکایت، جملات درستو حسابی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 4 مهر 1391 :: نگار

 

چشمانش…
چشمانش پر از اشک بود به من نگاه کردو گفت مرا دوست داری؟
به چشمانش خیره شدم، قطره های اشک را از چشمانش زدودم و خداحافظی کردم،
روزی دیگر که او را دیدم، آنقدر خوشحال شد که خود را در آغوش من انداخت و سرش را روی
سینه ام گذاشت و گفت اگر مرا دوست داری امروز بگو….!
ماه ها گذشت و در بستر بیماری افتاده بود، به دیدارش رفتم و کنارش نشستم و او را
نگاه کردم و گفت بگو دوستم داری…!
می ترسم دیگر هیچگاه این کلمه را از دهانت نشنوم، ولی هیچ حرفی نزدم به غیر از
خداحافظی…!!
وقتی بار دیگر به سراغش رفتم روی صورتش پارچه سفیدی بود، وحشت زده و حیران
پارچه را کنار زدم، تازه فهمیدم چقدر دوستش داشتم…
امروز روز مرگ من است، مرگ احساسم، مرگ عاطفه هایم
امروز او می رود ومرا با یک دنیا غم بر جا می گذارد
او می رودبی آنکه بداند به حد پرستش
دوستش دارم…





نوع مطلب : حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 16 شهریور 1391 :: هوما

در روزگاری نه چندان دور شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و گریه و زاری بود. مدتی در این حال بود كه استاد خود را، بالای سرش دید، استاد با تعجب و حیرت؛ او را، نظاره می کرد!

بعد از اندكی مكث استاد پرسید: برای چه این همه  ابراز ناراحتی و گریه و زاری می کنی؟

شاگرد گفت: برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم، و  برخورداری از لطف خداوند!

استاد گفت: سوالی می پرسم ، پاسخ ده.

شاگرد گفت: با کمال میل؛ استاد.

استاد گفت: اگر مرغی را، پروش دهی، هدف تو  از  پرورشِ آن  چیست؟

شاگرد گفت: خوب معلوم است استاد؛ برای آنکه از گوشت و تخم مرغ آن بهره مند شوم .

استاد گفت: اگر آن مرغ، برایت گریه و زاری کند، آیا از تصمیم خود، منصرف خواهی شد؟

شاگردگفت: خوب راستش نه...! نمیتوانم هدف دیگری از پرورش آن مرغ، برای خود، تصور کنم!

استاد گفت: حال اگر این مرغ، برایت تخم طلا كند چه؟ آیا باز هم او را، خواهی کشت، تا از آن بهره مند گردی؟!

شاگرد كمی فكر كرد و گفت: نه هرگز استاد، مطمئنا آن تخمها، برایم مهمتر و  با ارزش تر، خواهند بود!

استاد گفت: پس تو نیز؛ برای خداوند، چنین باش! همیشه تلاش کن، تا با ارزش تر از جسم، گوشت، پوست و استخوانت؛ گردی.

تلاش کن تا آنقدر برای انسانها، هستی و کائنات خداوند، مفید و با ارزش شوی تا  مقام و لیاقتت  توجه، لطف و  رحمتِ  او را، بدست آورد.

خداوند از  تو  گریه و  زاری نمی‌خواهد! او، از تو حرکت، رشد، تعالی، و با ارزش شدن را می خواهد ومی پذیرد، نه ابرازِ ناراحتی و گریه و  زاری را.....!!!





نوع مطلب : حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ
بیاور
و یك دریچه كه از آن
به ازدحام كوچه ی خوشبخت بنگرم
فروغ فرخزاد

مدیر وبلاگ : نگار
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic