بازی زندگی
زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد
یکشنبه 4 شهریور 1397 :: نگار

باهاش رودرواسی دارم

اره باو تو رو درواسی گیر کردم قبول کردم

تو رو درواسی نشد بهش نه بگم

نمیدونم این رودرواسیایی ک این چن وخته زندگیمو پیچیده کرده واقعا رودرواسیه یا عدم اعتماد ب نفس یا ترحم...

هر کوفتی که هست واقعا داره نابودم میکنه.دیگه داره جوری میشه بخاطر بقیه و خوشایندشون جورچینامو میچینم نه خودم.

شایدم چون همه این اتفاقا فقط مختص ب خودم نی یکم برام سخته.بلاخره من یه طرف ماجراهام و طرفای دیگم ادمای دیگه.شاید بخاطر لطفایی ک بهم داشتن و کمکاشون تو شرایط بحرانی باید کوتا بیام تا نمک ب حروم حساب نشم.....

چقد قضاوت در مورد خودم سختتر از در مورد دیگرانه.واسه دیگران خیلی راحتتر حکم میدما.اینجور وختاس ک کلهم دچار یاس فلسفی میشم ک چجور اصن من قضاوت کردم درموردشون؟؟چطور ب خودم همچین اجازه ای دادم...

و من اینگونه در یک لوپ گرفتار شدم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ
بیاور
و یك دریچه كه از آن
به ازدحام كوچه ی خوشبخت بنگرم
فروغ فرخزاد

مدیر وبلاگ : نگار
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات