تبلیغات
بازی زندگی - كودكی

كودكی

پنجشنبه 12 تیر 1393 03:11       نویسنده : نگار

 
می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .
 عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ...
بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند .
تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.
تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود
و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...!

+ من خودم سنی ندارم. این صرفا یه متن قشنگ از حسین پناهی بود:)






آخرین ویرایش: پنجشنبه 12 تیر 1393 03:12


 
دوشنبه 16 تیر 1393 19:48
های خواهر نگار؟؟؟
پیداتووون نیست خواهر
نگار
هستم ولی فعلنی حرفی ندارم سكوت اختیار كردم
جمعه 13 تیر 1393 20:06
خبری از نویسندگان دیگه نیست؟
نگار
نه میدونم بیمعرفتیه ولی خبری ندارم
اگه بخواین بهشون میگم نبودشون ب چشم میاد
پنجشنبه 12 تیر 1393 10:21
بااینکه نمیشه اما هیچوقت دوس ندارم به دوران کودکی برگردم
نگار
خب بچگی خوب بود ولی وقتی فك میكنم دوباره باید این همه راهم برم تا ب اینجا ك الان هستم برسم پشیمون میشم:)
پنجشنبه 12 تیر 1393 10:16
بچه بودم بادبادک های رنگی،
دلخوشی هر روز و هر شبم بود،
خبر نداشتم از دل آدما..
چه بی بهونه خنده رو لبم بود
کاری به جز الک دولک نداشتم
بچه بودم به هیچی شک نداشتم!
بچه بودم غصه وبال حالم نبود
هیشکی حریف شور و حالم نبود
بچه که بودم اسمون ابی بود
حتی شبای ابری مهتابی بود
حتی شبای ابری مهتابی بود
بچگیام بچگیام تموم شد
خاطره های خوش رو دست من موند
تا اومدم چیزی ازش بفهمم
جوانی اومد اونو با خودش برد
برد... برد... برد... برد...
بچه بودم غصه وبال حالم نبود
هیشکی حریف شور و حالم نبود
بچه که بودم اسمون ابی بود
حتی شبای ابری مهتابی بود
حتی شبای ابری مهتابی بود

نگار
قشنگ بود
اگ میشد این همه دلمشغولیه الانو نداشتیم الانم میشد مث بچگی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.



ایران اسکین

ابزار لودینگ وبلاگ

|

ابزارهای وبلاگ نویسی