بازی زندگی
زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد
دوشنبه 3 شهریور 1393 :: نگار
حرف های ما هنوز ناتمام
تا نگاه میکنی:
                     وقت رفتن است.
باز همان حکایت همیشگی!
    پیش از آنکه با خبر شوی
           لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
                            آی ...
ای دریغ و حسرت همیشگی
  ناگهان
        چقدر زود
                دیر میشود .


                                          
                                         زنده یاد قیصر امین پور

+خدافظ




نوع مطلب : من، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 30 مرداد 1393 :: هوما
تا آخر عمر
درگیر من خواهی بود
و تظاهر می کنی که نیستی

مقایسه تو را
از پا در خواهد آورد

من
می دانم به کجای قلبت
شلیک کرده ام

تو
دیگر
خوب نخواهی شد

افشین یداللهی




نوع مطلب : زندگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 29 مرداد 1393 :: هوما

 امروز در مسیر باشگاه استاد از زیبایی این شعر گفتند و من مات و مبهوت که چرا شاعرش برام آشنا نیست؟

بعد از خریدن حجم>اون رو پیدا کردم و حالا دوسدارم شماهم بخونیدش!

کنگ فو یا هر ورزش رزمی مغایر با لطافت زن نیست،این شعر تضمینشه،فقط ااینکه جامعه ایجاب می کنه منه دختر قدرت دفاع از خودم رو داشته باشم،همین!

 

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید

وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید

 

من عاشق چشمت شدم ، نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

آندم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

 

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو ، نه آتشی و نه گِلی

چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی

 

من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر

چیزی آنسوی یقین شاید کمی هم کیش تر

آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود

دیگر فقط تصویر من در مردمکهای تو بود

 

من عاشق چشمت شدم...

 

 

شاعر: دکتر افشین یداللهی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 14 مرداد 1393 :: نگار
خیلی وقتا گناه نمیکنیم چون شرایطشو ندارم.
اینجور وقتا نباید الکی توهم تقوا برمون داره!




نوع مطلب : خدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 6 مرداد 1393 :: نگار

دخترک خنده کنان گفت که چیست

راز این حلقۀ زر

راز این حلقه که انگشت مرا

این چنین تنگ گرفته است به بر

 

راز این حلقه که در چهرۀ او

اینهمه تابش و رخشندگی است

مرد حیران شد و گفت

"حلقه خوشبختی است، حلقه زندگی است"

 

همه گفتند:مبارک باشد

دخترک گفت:دریغا که مرا

باز در معنی آن شک باشد

سالها رفت وشبی

 

زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقۀ زر

دید در نقش فروزندۀ او

روزهایی که به امید وفا ی شوهر

به هدر رفته، هدر

 

زن پریشان شد و نالید که وای

وای، این حلقه که در چهرۀ او

باز هم تابش و رخشندگی است

حلقۀ بردگی و بندگی است


+بی هیچ منظوری چون خوندم خوشم اومد گذاشتم





نوع مطلب : اشعار فروغ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 5 مرداد 1393 :: نگار
یه جا خوندم شیطان زنه. من اینو قبول ندارم اما
یه زن میتونه یه شیطان باشه




نوع مطلب : زندگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 3 مرداد 1393 :: نگار
همیشه گرفتن تصمیمای سخت به عهده ی قهرماناست.
                                                                                               رالف خرابکار




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 31 تیر 1393 :: نگار
باباها واقعا خاصن. همیشه مهر مامانو میبینی لمسش میكنی چون بغلت میكنه ،بوست میكنه، نازتو میكشه قربون صدقه ات میره ،غذایی كه دوس داری رو درست میكنه ولی بیشتر باباها از این كارا نمیكنن.
 نه كه دوستت نداشته باشنا نه . مدلشون فرق داره.شاید بهت نگه دخترم /پسرم خیلی دوست دارمو بغلت كنه ولی همین كه شب میاد خونه و هله هوله هایی كه دوس داری واست میخره، وقتی بی بهونه و با بهونه بهت پول میده، وقتی یهو بهت میگه پاشو بریم فلان جا من خرید دارم پیش موتور / ماشین وایسا ، وقتی یهویی واست شارژ میفرسته، وقتی نصفه شب میگی چقد دلم بستنی خواس یه نگاه بهت بكنه بگه از زن حامله بدتری و بره با یه نایلون پر بستنی برگرده ،وقتی یه جوری اذیتت میكنه تا صدات درآد و باهاش كل كل كنی،  وقتی نذاره یخچال از میوه هایی كه دوس داری خالی بشه ، وقتی شاید خودش به یه لباس مناسب خیلی نیاز داره ولی پول میذاره رو اپن میگه واسه خرید بچه ها و  خیلی خیلی موردایی اینجوری اینا همه عشق مدل باباهاس به بچه هاشون. باباهایی كه حاضرن بمیرن ولی بچش احساس كمبود و نداری نكنه.
یكم دركشون سخته واسه همین بابان .اگه راحت میشد ذهنشون رو خوند و فهمیدشون نه مرد میشدن نه بابا؛ مامان میشدن!!!
اینا باباهای سرزمین منن. بابایی كه به داشتنش افتخار میكنم . شاید باهام قهر كنه تنبیه و تحریمم كنه ولی میدونم دوسم داره و دوسش دارم .

سایه ی پدر مادرمون ایشالا سالم و سلامت همیشه بالای سرمون باشه





نوع مطلب : یه مرد، 
برچسب ها : بابا،
لینک های مرتبط :
شنبه 28 تیر 1393 :: نگار
دختر بودن ینی خوشگله برسونمت؟

دختر بودن ینی برو تو ، دم در وانستا

دختر بودن ینی آرزوی سفر مجردی رو به گور بردن

دختر بودن ینی با لباس بری دریا

دختر بودن ینی كجا میری؟

دختر بودن ینی بابات اجازه داد؟

دختر بودن ینی خیلی خودسر شدیا

دختر بودن ینی نداشتن حق انتخاب واسه خودت

دختر بودن ینی اجازه گرفتن واسه هر چیزی حتی نفس كشیدن

دختر بودن ینی تو گرمای تابستون تا خرخره لباس پوشیدن

دختر بودن ینی ناموس پدر و برادر و بعدشم شوهر بودن

دختر بودن ینی نخواستن و خواسته شدن

دختر ینی خب بسلامتی لیسانستم گرفتی وقتشه شوهرت بدیم بری

دختر بودن ینی همون كه یه روز میره گل بچینه ، میره گلاب بیاره تا بزرگترا اجازه بدن بگه بله

دختر بودن ینی نابود شدن بخاطر حرف مردم

دختر بودن ینی به گور بردن آرزوهات


+ شاید بگی چه مسخره ولی بیشتر اینا درد الان دختراس كه اگه یكم خانواده درست فكر كنن از خیلی اتفاقای بد بعدی جلوگیری میكنن!





نوع مطلب : دخترونه، زندگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 27 تیر 1393 :: نگار
دیرو از بیكاری داشتم برای چندمین بار انیمیشن Rise of the Guardians (ظهور نگهبانان) رو نگاه میكردم . بگذریم از خود انیمیشن و طراحیای قشنگش و تفسیرای فیلم.
جك فراست یا همون سردین شخصیت اول یه چیزی تو مایه های ننه سرمای خودمون بود. باعث و بانیه سرما و برف و ... . تو این انیمیشن بانی خرگوش عید پاك و تخم مرغای رنگی، پاپا نوئل و سال نو و كریسمس ، سندی یا خوابان كسی كه باعث خوابای خوبمون و رویاهامون میشه و پری كوچولویی كه به جای دندون افتاده ی زیر بالشت بچه ها سكه میذاره بودن.
دیدم همه میگن مام زبونمون پر از افسانه و حكایت و پری و شاهه ولی ماها با چندتاشون اشناییم؟ چند تا كتاب در مورد افسانه های ایرانی هست؟ خب دیدم  هزار و یك شب (هزار و یك شب اون چند جلدیم كه من خوندم اینقد سانسور و مسخره نوشته بودن یا اینقد لغتای سخت داشت كه تا بخوای بگردی دنبال معنیشون داستان یادت میره ) فقط به ذهنم میرسه.البته هستن داستانای مولوی و شاهنامه و ایناها ولی جزو شخصیتای افسانه ایمون نیستن. داستاناش واسمون نااشناس. دنبال شخصیتای معروف مث داستانای عمو نوروز و حاجی فیروز و این تیپ داستانام.
بچه بودم تو كتاب خونه ی مدرسه ابتداییم چند جلد از این كتابای قدیمی بود. همشونو خونده بودم ولی الان فقط ماه پیشونی و دختر نارنج و ترنج یادمه. شاید فكر كنی چه بیكارم یا چقد مسخره اس حرفام . ولی وقتی بچه های الان پای تلویزیون میشینن بن تن میبینن و عاشق مرد عنكبوتین و از رستم بخاطر ریش و پشمش و شخصیت خشنش كه به ماها شناسوندن واسه نسل بعد ، بچه هامون كه شاید اصن به ذهنشون نرسه ما چقد داستانای قشنگ قشنگ داشتیم دلم میسوزه. فكر به اینكه این همه داستان قشنگ و پر احساس كه به بچه ها روحیه ی لطیف میده و تربیت یادشون میده جا اینكه وحشی بازی یاد بگیرن فراموش شدن ناراحت كنندست. . اینكه بچه های بعد بجا شخصیتای داستانیه خودمون عاشق اینا بشن اونم با این همه ادعایی كه ما رو فرهنگ و تاریخمون داریم تاسف آوره.

+ شاید كتابای دیگم باشن كه من نشناسم ادعایی ندارم . فقط منظورم اینه كه چرا داستانامون باید اینقد كمرنگ شده باشن؟(به غیر از چند تا داستان معروف)نه تبلیغی نه كتابی نه انیمیشنی نه مجله ای نه نمایشی . هیچی






نوع مطلب : زندگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 46 )    ...   5   6   7   8   9   10   11   ...   


اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ
بیاور
و یك دریچه كه از آن
به ازدحام كوچه ی خوشبخت بنگرم
فروغ فرخزاد

مدیر وبلاگ : نگار
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات